من نه عاشق هستم و نه محتاج نگاهي كه بلغزد برمن.....من خودم هستم و يك حس غريب كه به صد ناز و هوس ميارزد.اموخته ام ناله ام سكوت باشد,گريه ام لبخند و تنها همدمم خدا.....و اولين و اخرين پسري كه جلويش زانو خواهم زد پسرم خواهد بود,ان هم براي بستن بند كفش هايش!!
گيرم كه باخته ام,اما كسي جرات ندارد به من دسن بزند يا از صفحه ي بازي بيرون بيندازدم.شوخي نيست,من شاه شطرنجم!!تخريب ميكنم انچه را كه نمي تونم باب ميلم بسازم.....
ارزو طلب نميكنم,ارزو مي سازم.لزومي ندارد من هماني باشم كه تو فكر ميكني,من هماني ام كه حتي فكرش را هم نمي تواني بكني!!
لبخند ميزنم و او فكر ميكند بازي را برده,هرگز نمي فهمد با هركسي رقابت نميكنم.....
زانو نميزنم,حتي اگر سقف اسمان كوتاه تر از قد من باشد!زانو نميزنم,حتي اگر تمام مردم دنيا روي زانوهايشان راه بروند!من زانو نميزنم.....درگير من مشو.....من مسئول حرف ها و رفتار هايم هستم,اما مسئول برداشت شما از انها نيستم..........................!!!


" تـــو "
دو حرفـــــــــ ــــــ ــــ بیشتر نیســـت ،
کلمه ی کـــوتاهی
کـــــ ـــ ـه برای گفتنش ..
جانم به لبــــــ ـــ ـ رسید و
ناتمـــــ ــــ ــام مان
هر کس آنچنان می میرد که زندگی می کند
خواستم زندگی کنم ، راهم را بستند
ستایش کردم ، گفتند خرافات است
عاشق شدم ، گفتند دروغ است
گریستم ، گفتند بهانه است
خندیدم ، گفتند دیوانه است
دنیا را نگه دارید ، می خواهم پیاده شوم . «دکتر علی شریعتی»

دخترک برگشت
چه بزرگ شده بود
پرسیدم : پس کبریتهایت کو ؟
پوزخندی زد .
گونه اش آتش بود ، سرخ ، زرد ...
.........
گفتم : می خواهم امشب
با کبریتهای تو ، این سرزمین را به آتش بکشم !
دخترک نگاهی انداخت ، تنم لرزید ...
گفت : کبریت هایم را نخریدند
سالهاست تن می فروشم ...

کـاش مـی فـهـمیـدی ....
قـهـر میـکنم تـا دسـتـم را مـحـکمتر بگیـری و بـلـنـدتـر بـگـویی:
بـمان...
نـه ایـنـکـه شـانـه بـالا بـیـنـدازی ؛
و آرام بـگویـى:
هـر طور راحـتـى ... !

آمدی بشنوی بمانی
آمدی شنیدی، رفتی!
حالا سالهاست دیگر
کسی از لبهام نشنیدَهست: "دوستت دارم"
میدونی چی بیشتر از همه آدمو داغون میکنه :
این که هر کاری در توانت هست براش انــــجام بدی ،
آخــــرش بـرگرده بگه :
مگه من ازت خواستم . . . / .

یه
مرد با چشم هایش عاشق می شود یه زن با گوش هایش ...
برای همینه که زن ها آرایش میکنن و مردها دروغ میگن

دیر فهمیدم ..
خیلی دیر ...
" عزیزم " ...
" گلم " ...
"عشقم "....
تکیه کلامش بود!

خدا
را دوست بدار ...
حداقلش این است که یکی را دوست داری که روزی به او می رسی . . .

می
روم...به کجا؟
نمی دانم ....حس بدی ست... بی مقصدی!
کاش نه باران بند می آمد... نه خیابان به انتها می رسید....
ولي به ان دليل كه در حروف عربي حرف پ وجود ندارد به ان
"فارسي" گويند!
گشت گرداگرد مهر تابناک ، ايران زمين *** روز نو آمد و شد شادی برون زندر کمين
ای تو يزدان،ای تو گرداننده ی مهر و سپهر***برترينش کن برايم اين زمان و اين زمين
فرا رسیدن سال 14092 اهورایی ، 7035 آریایی (میترایی) ،3751 زرتشتی،2542 شاهنشاهی کورش بزرگ ،1392 خورشیدی و روزبه ( عید ) نوروز ، روز زایش میشک و میشیانک ( آدم و حوا ) به باور ایرانیان باستان و سرآغاز راستین سال نو ، بر ایرانیان میهن دوست شاد بادا.
نوروز را پاس می داریم چون با تلاش و کوشش مردمانی به دست ما رسیده است که می خواسته اند ایرانی سرافراز بماند.
نوروز را به پا می داریم چون رهپویان و فرزندان ، جمشید نخستین برگزار کننده جشن نوروز و پدر ایران زمین ،کورش بزرگ بنیان گذار ایران یکپارچه، داریوش بزرگ مردی که مرزهای ایران را چنان گسترش داد که هیچگاه هیچ فردی نتوانست کار او را تکرار نماید و سازنده کانالی که دریای سرخ را به دریای مدیترانه می پیونداند که امروزه سوئز نامیده می شود ،بابک بزرگ مرد دوران خویش و نخستین فردی که دربرابر استیلای تازیان تا پای جان به مبارزه برخاست، فردوسی زنده کننده زبان ملی فردی که نگذاشت ایرانیان همانند مصریان و مردم سوریه زبانشان به زبان تازی (عربی) دگرگون یابد و مصدق پیر مبارزی که به چند سده چیرگی بیگانه بر ایران زمین پایان داد و هزاران شهید نامی و گمنامی که در راه میهن مهرورزانه جان باختند تا نام ایران و ایرانی زنده بماند.

نه تو می مانی و نه
اندوه
و نه هیچیکس از مردم
این آبادی...
به حباب نگران لب یک
رود قسم،
و به کوتاهی آن لحظه
شادی که گذشت،
غصه هم می گذرد،
آنچنانی که فقط خاطره
ای خواهد ماند...
لحظه ها عریانند.
به تن لحظه خود، جامه
اندوه مپوشان هرگز
نمیخواهم خاطره شوم و بعد فراموش ، نمیخواهم یادم در قلبت روشن باشد بعد خاموش .
نمیخواهم بگویی که دوستم داری بعد بروی ، نمیخواهم این حرفهای پوچ را برایم بزنی .
بودنت را میخواهم ، این که باشی ، اینکه همیشه مال خودم باشی ، نه اینکه رهگذری باشی و مدتی در قلبم
باشی مرا به خودت وابسته کنی و بعد مثل یک بازیچه کهنه رهایم کنی .
گفتم که قلبم مال تو است ، نگفتم که هر کاری دوست داری با آن کن !
گفتم تو مال منی ، نه اینکه همزمان با هر غریبه ای که دوست داری باش . . .
گفتم با وفا باش ، نه اینکه در این دو روز دنیا ، تنها یک روزش را در کنارم باش !
نمیخواهم خاطره شوم و بعد فراموش ، بیا و از آب چشمه دلتنگی هایم بنوش .
تا بفهمی چه حالی ام ، تا بفهمی خیره به چه راهی ام . . .
دائم نگاهم به آمدن تو است ، اینکه مال من باشی و خیالم راحت ، اینکه همیشه خورشید عشق در قلبمان
بتابد
......................................................................................................................................
سهراب : گفتی چشمها را باید شست ! شستم ولی..... گفتی جور دیگر باید دید! دیدم ولی..... گفتی زبر باران باید رفت رفتم ولی او نه چشم های خیس و شسته ام را نه نگاه دیگرم را هیچکدام را ندید فقط در زیر باران با طعنه ای خندید و گفت :
دیوانه باران زده

از همه ي دوستاي گلم معذرت مي خوام من يه مدتي(شايد يك هفته)ميرم مسافرت.
شرمنده ي همتون
دوستون دارم خوش بگذرونين

یک روز یک پسر و دختر جوان دست در دست هم از خیابانی عبور میکردند
جلوی ویترین یک مغازه می ایستند دختر:وای چه پالتوی زیبایی
پسر: عزیزم بیا بریم تو بپوش ببین دوست داری؟
وارد مغازه میشوند دختر پالتو را امتحان میکند و بعد از نیم ساعت میگه که خوشش اومده
پسر: ببخشید قیمت این پالتو چنده؟
فروشنده:360 هزار تومان
پسر: باشه میخرمش
دختر:آروم میگه ولی تو اینهمه پول رو از کجا میاری؟
پسر:پس اندازه 1ساله ام هست نگران نباش
چشمان دختر از شدت خوشحالی برق میزند
دختر:ولی تو خیلی برای جمع آوری این پول زحمت کشیدی میخواستی گیتار مورد علاقه ات رو بخری
پسر جوان رو به دختر بر میگرده و میگه:
مهم نیست عزیزم مهم اینکه با این هدیه تو را خوشحال میکنم برای خرید گیتار میتونم 1سال دیگه صبر کنم
بعد از خرید پالتو هردو روانه پارک شدن
پسر:عزیزم من رو دوست داری؟
دختر: آره
پسر: چقدر؟
دختر: خیلی
پسر: یعنی به غیر از من هیچکس رو دوست نداری و نداشتی؟
دختر: خوب معلومه نه
یک فالگیر به آنها نزدیک میشود رو به دختر میکند و میگویید بیا فالت رو بگیرم
دست دختر را میگیرد
فالگیر: بختت بلنده دختر زندگی خوبی داری و آینده ای درخشان عاشقی عاشق
چشمان پسر جوان از شدت خوشحالی برق میزند
فالگیر: عاشق یک پسر جوان یک پسر قدبلند با موهای مشکی و چشمان آبی
دختر ناگهان دست و پایش را گم میکند
پسر وا میرود
دختر دستهایش را از دستهای فالگیر بیرون میکشد
چشمان پسر پر از اشک میشود
رو به دختر می ایستدو میگویید :
او را میشناسم همین حالا از او یک پالتو خریدیم
دختر سرش را پایین می اندازد
پسر: تو اون پالتو را نمیخواستی فقط میخواستی او را ببینی
ما هر روز از آن مغازه عبور میکردیم و همیشه تو از آنجا چیزی میخواستی چقدر ساده بودم نفهمیدم چرا
با من اینکارو کردی چرا؟
دختر آروم از کنارش عبور کرد او حتی پالتو مورد علاقه اش را با خود نبرد.
فقط کسی معنی دل تنگی را درک می کند که
طعم وابستگی را چشیده باشد پس هیچوقت به کسی وابسته
نشو
که سر انجام آن وابستگی دلتنگیست

به کسی عشق بورز که لایق عشق باشه ،
نه کسی که تشنه ی عشقه
چون کسی که نشته است یه روزی سیراب میشه . . .
![]()
به عشق روی آوردم ………. گفتند گناه است !!
خندیدم ……………….. گفتند کودکانه است !!
گریستم ………………… گفتند دیوانه است !!
و حال که در عزای عشق نشسته ام و هیچ نمی گویم

بس که دیوار دلم کوتاه است .
هرکه از کوچه ی تنهایی من می گذرد ،
به هوای هوسی هم که شده . سرکی می کشدو می گذرد …

یکی را دوست می دارم ولی افسوس او هرگز نمی داند نگاهش می کنم شاید بخواند از نگاه من که او را دوست می دارم. ولی افسوس او هرگز نگاهم را نمی خواند. به برگ گل نوشتم من که او را دوست می دارم. ولی افسوس او برگ گل را به زلف کودکی آویخت تا او را بخنداند. به مهتاب گفتم ای مهتاب سر راهت به کوی او سلام من رسان و گو که او را دوست می دارم. ولی افسوس یکی ابر سیه آمد ز ره روی ماه تابان را بپوشانید. صبا را دیدم و گفتم،صبا دستم به دامانت بگو از من به دلدارم که او را دوست می دارم. ولی افسوس ز ابر تیره برقی جست و قاصد را میان ره بسوزانید. کنون وامانده از هرجا دگر باخود کنم نجوا یکی را دوست می دارم ولی افسوس
او هرگز نمی داند...
| ϰ-†нêmê§ |