X
تبلیغات
تنها شدم


چه قدر عجيب است,در خلوتت دلواپس كسي باشي كه تو را بر باد داده.......
من يك دخترم,نگاه به بدن ظريفم نكن,اراده كنم تمام هويت مردانه ات را به اتش ميكشم.

من نه عاشق هستم و نه محتاج نگاهي كه بلغزد برمن.....من خودم هستم و يك حس غريب كه به صد ناز و هوس ميارزد.اموخته ام ناله ام سكوت باشد,گريه ام لبخند و تنها همدمم خدا.....و اولين و اخرين پسري كه جلويش زانو خواهم زد پسرم خواهد بود,ان هم براي بستن بند كفش هايش!!

گيرم كه باخته ام,اما كسي جرات ندارد به من دسن بزند يا از صفحه ي بازي بيرون بيندازدم.شوخي نيست,من شاه شطرنجم!!تخريب ميكنم انچه را كه نمي تونم باب ميلم بسازم.....

ارزو طلب نميكنم,ارزو مي سازم.لزومي ندارد من هماني باشم كه تو فكر ميكني,من هماني ام كه حتي فكرش را هم نمي تواني بكني!!

لبخند ميزنم و او فكر ميكند بازي را برده,هرگز نمي فهمد با هركسي رقابت نميكنم.....

زانو نميزنم,حتي اگر سقف اسمان كوتاه تر از قد من باشد!زانو نميزنم,حتي اگر تمام مردم دنيا روي زانوهايشان راه بروند!من زانو نميزنم.....درگير من مشو.....من مسئول حرف ها و رفتار هايم هستم,اما مسئول برداشت شما از انها نيستم..........................!!!


چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1392 23:31 |- sara -|


wz87l0vz3x5uk21kog1.jpg

گـل یا پــوچ؟

دستتــــــ را باز نکن، حســم را تباه مکــن

بگذار فقط تصــــــور کنم ..

که در دستانتــــ

برایـــم کمی عشق پنهـــان است ..



369fl93q5dk3y579dfb4.jpg

" تـــو "

دو حرفـــــــــ ــــــ ــــ بیشتر نیســـت ،

کلمه ی کـــوتاهی

کـــــ ـــ ـه برای گفتنش ..

جانم به لبــــــ ـــ ـ رسید و

ناتمـــــ ــــ ــام مان




zskdf3dohpotoyx3fs2.jpg

فرقـے نمـے کند !!

بگویم و بدانـے ...!

یا ...

نگویم و بدانـے..!

فاصله دورت نمی کند ...!!!

در خوب ترین جاﮮ جهان جا دارﮮ ...!

جایـے که دست هیچ کسـے به تو نمـے رسد.:

دلــــــــــــــم.....!!!

چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1392 12:12 |- sara -|

 هر کس آنچنان می میرد که زندگی می کند

خواستم زندگی کنم ، راهم را بستند

ستایش کردم ، گفتند خرافات است

عاشق شدم ، گفتند دروغ است

گریستم ، گفتند بهانه است

خندیدم ، گفتند دیوانه است

دنیا را نگه دارید ، می خواهم پیاده شوم . «دکتر علی شریعتی»

یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1392 12:20 |- sara -|

نمایش احساسات با عکس های زیبا

دخترک برگشت
چه بزرگ شده بود
پرسیدم : پس کبریتهایت کو ؟
پوزخندی زد .
گونه اش آتش بود ، سرخ ، زرد ...
.........

گفتم : می خواهم امشب
با کبریتهای تو ، این سرزمین را به آتش بکشم !
دخترک نگاهی انداخت ، تنم لرزید ...
گفت : کبریت هایم را نخریدند
سالهاست تن می فروشم ...

جمعه دوم فروردین 1392 17:1 |- sara -|


نمایش احساسات با عکس های زیبا

کـاش مـی فـهـمیـدی ....

قـهـر میـکنم تـا دسـتـم را مـحـکمتر بگیـری و بـلـنـدتـر بـگـویی:

بـمان...

نـه ایـنـکـه شـانـه بـالا بـیـنـدازی ؛

و آرام بـگویـى:

هـر طور راحـتـى ... !



نمایش احساسات با عکس های زیبا

آمدی بشنوی بمانی
آمدی شنیدی، رفتی!
حالا سال‌هاست دیگر
کسی از لب‌هام نشنیدَه‌ست: "دوستت دارم"




میدونی چی بیشتر از همه آدمو داغون میکنه :
این که هر کاری در توانت هست براش انــــجام بدی ،
آخــــرش بـرگرده بگه :
مگه من ازت خواستم . . . / .




نمایش احساسات با عکس های زیبا

یه مرد با چشم هایش عاشق می شود یه زن با گوش هایش ...
برای همینه که زن ها آرایش میکنن و مردها دروغ میگن


نمایش احساسات با عکس های زیبا

دیر فهمیدم ..
خیلی دیر ...
" عزیزم " ...
" گلم " ...
"عشقم "....
تکیه کلامش بود!


نمایش احساسات با عکس های زیبا

خدا را دوست بدار ...

حداقلش این است که یکی را دوست داری که روزی به او می رسی . . .


نمایش احساسات با عکس های زیبا

می روم...به کجا؟
نمی دانم ....حس بدی ست... بی مقصدی!

کاش نه باران بند می آمد... نه خیابان به انتها می رسید....








جمعه دوم فروردین 1392 17:0 |- sara -|


 

1tyau1g4phoaevm57q1z.jpg

تو کیستی؟


هان؟


یادم آمد...


...


تو همانی که روزی با پاهایت آمدی


و نماندی و رفتی!!!


و من...


من همانم


که روزی با دلم آمدم و ماندم و ماندم

جمعه بیست و پنجم اسفند 1391 20:44 |- sara -|

به دلتنگی هایمـــ دست نزن

می شكند بغضــمـــــ یك وقت !!


آنگاه غرقـــــ می شوی


در سیلابـــــ اشكهایی كه


بهانه ی روانــــــ شدنش هستی !! . . .


zwiwcak237lpwih80r6m.jpg

جمعه بیست و پنجم اسفند 1391 20:18 |- sara -|

ممكنه اين متن براي خيلي هاتون اشنا باشه و قديمي ولي با اين حال من دوسش دارم.


معلم عصبی دفتر رو روی میز کوبید و داد زد: سارا ...
 
دخترک خودش رو جمع و جور کرد،
سرش رو پایین انداخت و خودش رو تا جلوی میز معلم کشید
و با صدای لرزان گفت : بله خانوم؟
 
معلم که از عصبانیت شقیقه هاش می زد،
تو چشمای سیاه و مظلوم دخترک خیره شد و داد زد:
چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو سیاه و پاره نکن ؟ هـــا؟!
فردا مادرت رو میاری مدرسه... می خوام در مورد بچه بی انضباطش باهاش صحبت کنم!
 
دخترک چونه ی لرزونش رو جمع کرد... بغضش رو به زحمت قورت داد و آروم گفت:
خانوم... مادرم مریضه... اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق می دن...
اونوقت می شه مامانم رو بستری کنیم که دیگه از گلوش خون نیاد...
اونوقت می شه برای خواهرم شیر خشک بخریم که شب تا صبح گریه نکنه...
اونوقت...
اونوقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر بخره
که من دفترهای داداشم رو پاک نکنم و توش بنویسم...
اونوقت قول می دم مشقامو ...

معلم صندلیش رو به سمت تخته چرخوند و گفت بشین سارا ...
و کاسه اشک چشمش روی گونه خالی شد
جمعه بیست و پنجم اسفند 1391 20:15 |- sara -|

من در كشوري زندگي ميكنم كه زبان انان "پارسي" است

ولي به ان دليل كه در حروف عربي حرف پ وجود ندارد به ان

"فارسي" گويند!

چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1391 12:12 |- sara -|

گشت گرداگرد مهر تابناک ، ايران زمين   ***  روز نو آمد و شد شادی برون زندر کمين

ای تو يزدان،ای تو گرداننده ی مهر و سپهر***برترينش کن برايم اين زمان و اين زمين


فرا رسیدن سال 14092 اهورایی ، 7035 آریایی (میترایی) ،3751 زرتشتی،2542 شاهنشاهی کورش بزرگ ،1392 خورشیدی و روزبه ( عید ) نوروز ، روز زایش میشک و میشیانک ( آدم و حوا ) به باور ایرانیان باستان و سرآغاز راستین سال نو ، بر ایرانیان میهن دوست شاد بادا.

نوروز را پاس می داریم چون با تلاش و کوشش مردمانی به دست ما رسیده است که می خواسته اند ایرانی سرافراز بماند.

نوروز را به پا می داریم چون رهپویان و فرزندان ، جمشید نخستین برگزار کننده جشن نوروز و پدر ایران زمین ،کورش بزرگ بنیان گذار ایران یکپارچه، داریوش بزرگ مردی که مرزهای ایران را چنان گسترش داد که هیچگاه هیچ فردی نتوانست کار او را تکرار نماید و سازنده کانالی که دریای سرخ را به دریای مدیترانه می پیونداند که امروزه سوئز نامیده می شود ،بابک بزرگ مرد دوران خویش و نخستین فردی که دربرابر استیلای تازیان تا پای جان به مبارزه برخاست، فردوسی زنده کننده زبان ملی فردی که نگذاشت ایرانیان همانند مصریان و مردم سوریه زبانشان به زبان تازی (عربی) دگرگون یابد و مصدق پیر مبارزی که به چند سده  چیرگی بیگانه بر ایران زمین پایان داد و هزاران شهید نامی و گمنامی که در راه میهن مهرورزانه جان باختند تا نام ایران و ایرانی زنده بماند.

         

چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1391 12:10 |- sara -|

درست يك روز است كه يكديگر را ترك كرده ايم…

ولي بي تو لحظه ها آن قدر دير ميگذرند

كه ميخواهم فردا…

سالگرد جداييمان را جشن بگيرم !

چهارشنبه شانزدهم اسفند 1391 16:5 |- sara -|

نه تو می مانی و نه اندوه
و نه هیچیکس از مردم این آبادی...
به حباب نگران لب یک رود قسم،
و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت،
غصه هم می گذرد،
آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند...
لحظه ها عریانند.
به تن لحظه خود، جامه اندوه مپوشان هرگز

شنبه چهاردهم بهمن 1391 15:12 |- sara -|


نمیخواهم خاطره شوم و بعد فراموش ، نمیخواهم  یادم در قلبت روشن باشد بعد خاموش .

نمیخواهم بگویی که دوستم داری بعد بروی ، نمیخواهم این حرفهای پوچ را برایم بزنی .

بودنت را میخواهم ، این که باشی ، اینکه همیشه مال خودم باشی ، نه اینکه رهگذری باشی و مدتی در قلبم

باشی مرا به خودت وابسته کنی و بعد مثل یک بازیچه کهنه رهایم کنی .

گفتم که قلبم مال تو است ، نگفتم که هر کاری دوست داری با آن کن !

گفتم تو مال منی ، نه اینکه همزمان با هر غریبه ای که دوست داری باش . . .

گفتم با وفا باش ، نه اینکه در این دو روز دنیا ، تنها یک روزش را در کنارم باش !

نمیخواهم خاطره شوم و بعد فراموش ، بیا و از آب چشمه دلتنگی هایم بنوش .

تا بفهمی چه حالی ام ، تا بفهمی خیره به چه راهی ام . . .

دائم نگاهم به آمدن تو است ، اینکه مال من باشی و خیالم راحت ، اینکه همیشه خورشید عشق در قلبمان

بتابد

چهارشنبه چهارم بهمن 1391 16:33 |- sara -|

خيلي ادعات ميشه که بارونو دوست داري؟
پس چرا وقتي بارون مياد ميري زير چتر؟
خيلي برفو دوست داري؟
پس چرا از اينکه يه گوله برف بهت بزنن، مي ترسيو خودتو جم مي کني؟
پرنده ها رو خيلي دوست داري؟
پس چرا ميندازيشون تو قفس؟
تو که ميگي گلها رو خيلي دوست داري!
پس چطوره که از شاخه جداشون ميکني؟
حالا من چيکار کنم؟هان؟
به نظرتو، وقتي به من ميگي عاشقتمو دوستدارم، بايد باور کم؟ آره؟

......................................................................................................................................

سهراب : گفتی چشمها را باید شست ! شستم ولی..... گفتی جور دیگر باید دید! دیدم ولی..... گفتی زبر باران باید رفت رفتم ولی او نه چشم های خیس و شسته ام را نه نگاه دیگرم را هیچکدام را ندید فقط در زیر باران با طعنه ای خندید و گفت :

دیوانه باران زده


4of1cmjmqje7x37oug.jpg


جمعه بیست و چهارم آذر 1391 13:52 |- sara -|

شگفتا!
وقتی که بود، نمی دیدم؛ وقتی می خواند، نمی شنیدم.
وقتی دیدم که نبود؛ وقتی شنیدم که نخواند.
چه غم انگیز است وقتی چشمه ای سرد و زلال،
در برابرت می جوشد و می خواند و می نالد؛
توتشنه ی آتش باشی و نه آب.
و چشمه که خشکید،
چشمه، که از آن آتش که تو تشنه آن بودی، بخار شد و به هوا رفت؛
و آتش کویر را تافت و در خود گداخت؛
و از زمین آتش رویید و از آسمان آتش بارید ،
تو تشنه ی آب گردی و نه آتش.
و بعد ؛
عمری گداختن؛ از غم نبودن کسی، که تا بود،
از غم نبودن تو، می گداخت.

دکتر علی شریعتی

پنجشنبه هجدهم آبان 1391 21:13 |- sara -|

                                     
باورم كن! تو كه تا ديروز باورم داشتي!؟ اين شك هاي بچه گانه منشا شان كجاست؟ در پي چه كسي باشم؟ چه كسي مسبب اين شك هاست؟   باورم كن! تو كه تا ديروز باورم داشتي!؟ اين نگاه هاي پر ابهام، پر سوال، چگونه از اعماق چشمانت سرچشمه مي گيرند؟ در پي چه حرفي باشم؟ چه كلامي چنين ابهامي بر فكرت افكنده؟   باورم كن! تو كه تا ديروز باورم داشتي!؟ اين رفتار بيگانه ات با من، اثر چيست؟ در پي چه اتفاقي باشم؟ چه ديده اي كه رفتارت اين گونه نيستي مرا تايي مي كند؟   باورم كن! تو كه تا ديروز باورم داشتي؟! شايد نه...... نكند اين منم كه تمام اين مدت تصور مي كردم باورم داري؟! نكند تمام اين مدت تظاهر مي كرد كه باورم داري؟!   كاش هميشه به تو نمي گفتم باورم من. كاش يك بار مي پرسيدم : باورم داري؟
شنبه یکم مهر 1391 15:40 |- sara -|

سلام

از همه ي دوستاي گلم معذرت مي خوام من يه مدتي(شايد يك هفته)ميرم مسافرت.

شرمنده ي همتون

دوستون دارم خوش بگذرونين

سه شنبه سی و یکم مرداد 1391 15:19 |- sara -|


اولين كسي كه عاشقش ميشي دلتو ميشكونه و ميره . دومين كسي رو كه مياي دوست داشته باشي و از تجربه قبلي استفاده كني دلتو بدتر ميشكنه و ميزاره ميره . بعدش ديگه هيچ چيز واست مهم نيست و از اين به بعد ميشي اون آدمي كه هيچ وقت نبودي . ديگه دوست دارم واست رنگي نداره .. و اگه يه آدم خوب باهات دوست بشه تو دلشو ميشكوني كه انتقام خودتو ازش بگيري و اون ميره با يكي ديگه ...... اينطوريه كه دل همه آدما ميشکنه  
جمعه ششم مرداد 1391 19:55 |- sara -|


براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد


یک روز یک پسر و دختر جوان دست در دست هم از خیابانی عبور میکردند

جلوی ویترین یک مغازه می ایستند دختر:وای چه پالتوی زیبایی

پسر: عزیزم بیا بریم تو بپوش ببین دوست داری؟

وارد مغازه میشوند دختر پالتو را امتحان میکند و بعد از نیم ساعت میگه که خوشش اومده

پسر: ببخشید قیمت این پالتو چنده؟

فروشنده:360 هزار تومان

پسر: باشه میخرمش

دختر:آروم میگه ولی تو اینهمه پول رو از کجا میاری؟

پسر:پس اندازه 1ساله ام هست نگران نباش

چشمان دختر از شدت خوشحالی برق میزند

دختر:ولی تو خیلی برای جمع آوری این پول زحمت کشیدی میخواستی گیتار مورد علاقه ات رو بخری

پسر جوان رو به دختر بر میگرده و میگه:

مهم نیست عزیزم مهم اینکه با این هدیه تو را خوشحال میکنم برای خرید گیتار میتونم 1سال دیگه صبر کنم

بعد از خرید پالتو هردو روانه پارک شدن

پسر:عزیزم من رو دوست داری؟

دختر: آره

پسر: چقدر؟

دختر: خیلی

پسر: یعنی به غیر از من هیچکس رو دوست نداری و نداشتی؟

دختر: خوب معلومه نه

یک فالگیر به آنها نزدیک میشود رو به دختر میکند و میگویید بیا فالت رو بگیرم

دست دختر را میگیرد

فالگیر: بختت بلنده دختر زندگی خوبی داری و آینده ای درخشان عاشقی عاشق

چشمان پسر جوان از شدت خوشحالی برق میزند

فالگیر: عاشق یک پسر جوان یک پسر قدبلند با موهای مشکی و چشمان آبی

دختر ناگهان دست و پایش را گم میکند

پسر وا میرود

دختر دستهایش را از دستهای فالگیر بیرون میکشد

چشمان پسر پر از اشک میشود

رو به دختر می ایستدو میگویید :

او را میشناسم همین حالا از او یک پالتو خریدیم

دختر سرش را پایین می اندازد

پسر: تو اون پالتو را نمیخواستی فقط میخواستی او را ببینی

ما هر روز از آن مغازه عبور میکردیم و همیشه تو از آنجا چیزی میخواستی چقدر ساده بودم نفهمیدم چرا

 با من اینکارو کردی چرا؟

دختر آروم از کنارش عبور کرد او حتی پالتو مورد علاقه اش را با خود نبرد.

جمعه ششم مرداد 1391 19:53 |- sara -|

نگاهش میکنم شاید بخواند از نگاه من که اورا دوست میدارم ولی افسوس او هرگز نگاهم را نمیخواهد به برگ گل نوشتم من که اورا دوست میدارم ولی افسوس او گل را به زلف کودکی آویخت تا اورا بخنداند

سه شنبه سوم مرداد 1391 19:38 |- sara -|

از خودم بيزار ميشوم

وقتي كه از دلتنگيه نبودنت 

ذره ذره آب شدنم را ميبينم

و

تو حتي مرا به ياد نمياوري


سه شنبه سوم مرداد 1391 19:10 |- sara -|

جرج آلن:

اگر کسی را دوست داری، به او بگو. زیرا قلبها معمولاً با

 

 کلماتی که ناگفته می‌مانند،می‌شکنند

 

SaliJooN.Info

جمعه سی ام تیر 1391 16:38 |- sara -|

فقط کسی معنی دل تنگی را درک می کند که



طعم وابستگی را چشیده باشد پس هیچوقت به کسی وابسته


نشو



که سر انجام آن وابستگی دلتنگیست


پنجشنبه بیست و نهم تیر 1391 16:23 |- sara -|

به کسی عشق بورز که لایق عشق باشه ،

 

 نه کسی که تشنه ی عشقه


 

چون کسی که نشته است یه روزی سیراب میشه . . .

 

SaliJooN.Info

پنجشنبه بیست و نهم تیر 1391 16:20 |- sara -|

به ستایش روی آوردم …… گفتند خلاف است  !!

به عشق روی آوردم ………. گفتند گناه است  !!


خندیدم ……………….. گفتند کودکانه است !!


گریستم ………………… گفتند دیوانه است   !!


و حال که در عزای عشق نشسته ام و هیچ نمی گویم


همه گویند که ….. هی !! فلانی عاشق است ؟؟؟ !!!

پنجشنبه بیست و نهم تیر 1391 16:14 |- sara -|

عاشق نشدی وگرنه میفهمیدی

پاییز بهاریست که عاشق شده است

پنجشنبه بیست و نهم تیر 1391 16:9 |- sara -|

بس که دیوار دلم کوتاه است .


هرکه از کوچه ی تنهایی من می گذرد ،


به هوای هوسی هم که شده . سرکی می کشدو می گذرد …


پنجشنبه بیست و نهم تیر 1391 16:4 |- sara -|


یکی را دوست می دارم ولی افسوس او هرگز نمی داند نگاهش می کنم شاید بخواند از نگاه من که او را دوست می دارم. ولی افسوس او هرگز نگاهم را نمی خواند. به برگ گل نوشتم من که او را دوست می دارم. ولی افسوس او برگ گل را به زلف کودکی آویخت تا او را بخنداند. به مهتاب گفتم ای مهتاب سر راهت به کوی او سلام من رسان و گو که او را دوست می دارم. ولی افسوس یکی ابر سیه آمد ز ره روی ماه تابان را بپوشانید. صبا را دیدم و گفتم،صبا دستم به دامانت بگو از من به دلدارم که او را دوست می دارم. ولی افسوس ز ابر تیره برقی جست و قاصد را میان ره بسوزانید. کنون وامانده از هرجا دگر باخود کنم نجوا یکی را دوست می دارم ولی افسوس                                   

                                                                                                      او هرگز نمی داند...                                                                                                                                       

سه شنبه بیستم تیر 1391 16:19 |- sara -|

                                  
فریاد زدم دوستت دارم صدایم را نشنیدی!اعتراف کردم که عاشقم ، جرم مرا باور نکردی!گفتم بدون تو میمیرم ، لبخندی تلخ زدی !از دلتنگی ات اشک ریختم ، چشمهای خیسم را ندیدی!چگونه بگویم که دوستت دارم تا تو نیز در جواب بگویی که من هم همینطور!چگونه بگویم که بی تو این زندگی برایم عذاب است ، تا تو نیز مرا درک کنی!صدای فریادم را همه شنیدند  جز او که باید میشنید!اشکهایم را همه دیدند!آشیانه ای که در قلبت ساخته ام تبدیل به قفسی شده که تا آخر در اینجا گرفتارم!گرفتار عشقی که باور ندارد مرا ،فکر میکند که این عشق مثل عشقهای دیگر این زمانه خیالیست ، حرفهای من بیچاره دروغین است!حالا دیگر آموخته ام که کلام دوستت دارم را بر زبان نیاورم ، دیگر اشک نریزم و  درون خودم بسوزم !اگر دلتنگت شدم با تنهایی درد دل کنم و اگر مردم نگویم که از عشق تو مردم !اما رفتنم محال است ، عشق که آمد ، دیگر رفتنی نیست ، جنون که آمد ، عقل در زندگی حاکم نیست!آنقدر به پایت مینشینم تا بسوزم، تا ابد به عشقت زندگی میکنم تا بمیرم !گرچه شاید مرا به فراموشی بسپاری ، اما عشق برای من با ارزش و فراموش نشدنیست است!
سه شنبه سیزدهم تیر 1391 21:40 |- sara -|

شب رفتنت عزیزم هرگز از یادم نمیره

واسه هر کسی که میگم قصشو آتیش میگیره

دل من یه دریا خون بودچشمتو یه دنیا تردید

آخرین لحظه نگاهت,غصه داشت باز ولی خندید

شب رفتنت یه ماهی توی خشکی رفتو جون داد

زلزله خیلی دلارو اون شب ازغصه تکون داد

غما اون شب شیشه های خونه رو زدن شکستن

پا به پام عکسای نازت اومدن تا صبح نشستن

تو چرا از اینجا رفتی؟تو که مثله قصه هایی

گله ام از چه چیزی باشه؟نه بدی نه بی وفایی
شب رفتنت نوشتی شدی قربونیه تقدیر

نقره ی اشکای من شد دور گردنت یه زنجیر


شب تلخ رفتن تو گلدونامون اشکی بودن



قحطیه سفیدیا بود همه انگار مشکی بودن



شب رفتنت که رفتی گفتی دیگه چاره ای نیست

دیدم اون بالاها انگار عکس هیچ ستاره ای نیست

شب رفتن تو,یاسا دلمو دلداری دادن

اونا عاشقن ولیکن تنها نیستن که زیادن

بارون اونشب دستشو ازسرچشمام برنمیداشت

من تا میخواستم ببارم,هرکسی میدید نمیزاشت

شب رفتن تو,رفتم سراغ تنها نوارت

اون که واسم همه چی بود,آره تنها یادگارت

سرنوشت ما یه میدون,زندگی اما یه بازی

پیش اسم ما نوشتن حقته باید ببازی

شب رفتن تو,خوندن واسه من همه لالایی

یکی میگفت که غریبی یکی میگفت بی وفایی

شب رفتن تو,ابرا واسه گریه کم آوردن

آشنا ها برای زخم وا شدم مرحم آوردن

شب رفتن تو,تسبیح از دست گلدونا افتاد

قلب آرزوهام انگار,واسه ی همیشه وایستاد

شب رفتن تو,غربت جای اونجا,اینجا پیچید

دل تو بدون منظور,رفتو خوشبختیمو دزدید

شب رفتن تو,دیدم یکی از قناری ها مرد

فرداشم با دست قسمت

اون یکی رو هم با خودش برد

ب رفتن تو,چشمات

راست راستی چه برقی داشتند

این همه آدم چرا من؟

پس با من چه فرقی داشتند؟

شب رفتنت پاشیدم همه اشکامو تو کوچه

قولتو آروم گذاشتم پیش قرآن لب طاقچه

شب رفتنت دلم رفت پیش چشمایی که خیسند



پیش شاعرا که دایم از مسافر مینویسن



شب رفتن تو دید تا که غم نیاد سراغت



هیچ زمون روشن نمیشه



واسه ی کسی چراغت



شب رفتن تو دیدم خیلیه غمای شاعر



روی شیشمون نوشتم میشینم به پات مسافر



برو تا همه بدونن سفرم اینقدرا بد نیست



واسه گفتن از تو اما



هیشکی شاعری بلد نیست

دوشنبه دوازدهم تیر 1391 13:34 |- sara -|

ϰ-†нêmê§